تابستان سرد
 

آسمان دلم بارانیست

ولی چراباران نمی آید

بغض تمام وجودم را گرفته

شانه ای برای گریه کردن نیست

 

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سمانه ]

متوهّم شده ام

گویی درخواب قدم میزنم

رویای شیرینم تبدیل به کابوس شد

وهنوزازکابوس بیدارنشده ام

که رویایی دیگرآغازشد

میترسم این بارهم به کابوس ختم شود

چه دلهُره آوراست 

من چه کنم باین همه اضطراب وسردرگمی

ای کاشازخواب بیدارمی شدم

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سمانه ]

اینجانبب به اطلاع میرسانم

من به همراه خاله جون و پسرخاله جون ودخترخاله جون وهمسرشون ودخترشون وجقله

روزگذشته ساعت 5 به وقت ایران خودمون به سمت محلات وچشمه آبگرم (وِلَرم) نیشخندحرکت کردیم وبعداز گذراندن شب درمحل آب گرم صبح ساعت 9به سمت شهرمحلات رفتیم که جای همگی  خااااااااااااااااالی عجب هوایی بود.عالی .

خب دیگه میگفتم بعد ازخریدچند گلدان گل وتخم گل من وجقله و دختردخترخاله جون رفتیم قدمی زدیم و ی سری هم به نمایشگاه آب زیان دریایی زدیم که خیلی خیلی جالب بودی چون مسئولش کلی توضیحات درمورد ماهیهای آب شور برامون داد

خُلاصه بعد ازنمایشگاه نهار را دریکی از رستورانهای سرچشمه صرف کردیم غذاش خیلی عالی بود حسابی چسبید البه اسم رستورانش رو نمیگم چون تبلیغات میشه

فقط لازم به ذکره که من قبلا هم اون جا غذا خوده بودم .

دیگه جونم براتون بگه بعد از سیر شدن شکمهای مبارک بلندشدیم مثل بچه های خوب رفتیم سوار ماشین شدیم و به سمت خانه حرکت کردیم.

اما وای وسط راه چه باد وبارونی شد چشم چشم رو نمیدید ولی بااین وجود همگی ساعت 7 صحیح وسالم به خونه هامون رسیدیم

این بود خلاصه ای از سفرما البت کلی ماجرا های دیگه هم بود که ازشون گذشتمنیشخند

[ ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سمانه ]

ازساعت 14 تاالان که ساعت 21:20 است برای درست کردن  یک سی دی پاورپوینت پای این سیستم نشستم  .

چشمام کورشد دیگه .چشم

باین اوضاع فکرکنم فردا باید عصای سفید بگیرم دستم یول

وااااااااااااااااای خدا نکنه

خدارو شکر عینکی هم نیستمنیشخند

[ ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سمانه ]

کلی مطلب نوشتم ودر مورد دیروز که رفتیم باغ توضیحات دادم ولی خب چه کنم که به علت قطع ناگهانی نت متاسفانه متاسفانه همش چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پرید

وبه علت تنبلی اینجانب ونبود حوصله دیگه از اول نمینویسم .

گفتم بدونید بعدا اعتراضی نباشه من کم پیدام

خب دیگه فعلا خداحافظ

[ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سمانه ]

درآرزوهایت مرا جاکن

چون درزیباترین دعاهایم تورا یادکردم

[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سمانه ]

حرفهایی که شنیده ام را

هر چه در فکرم دوره میکنم

احساس بدی بهم دست میده

احساس بَردگی

فکرمیکنم به بردگی خواهم رفت

قلبم ازاین همه نا مهربانی گرفته است

دلم نمیخواهد تجربه تلخم باز تکرار شود

[ ۱۳٩۱/۱/٢۱ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سمانه ]

قراره اتفاقات جدیدی بیوفته

دارم قدمهای بزرگی برمیدارم

ولی هنوز درپاهایم احساس ضعف میکنم

باید بامشکلات بزرگی روبه رو بشم

میدانم که خیلی چیزهارا نمی دانم

تجربه ام کم است

خیلی میترسم

[ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سمانه ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اگر تنهاترین تنهاها باشم، بازهم خدا هست... او جانشین تمام نداشته‌هاست!
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت